شلوغی های ذهن من!

بلند بخوان مرا ، نترس از اینکه غلط بخوانی

شلوغی های ذهن من!

بلند بخوان مرا ، نترس از اینکه غلط بخوانی

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش.
اگر مهربان باشی ، تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند... ولی مهربان باش.
اگر شریف و درستکار باشی ، فریبت میدهند...ولی شریف و درستکار باش.
نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش.
بهترین های خودت را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.
و درنهایت می بینی که هرآنچه هست و نیست ، بین تو و خداوند است نه میان تو و مردم...

"حضرت علی (ع)"

آخرین مطالب
نویسندگان

از همه چی!

از همین اول بگم که امروز به شدددت دلم یه پست طولانی نوشتن میخواست و فکر میکنم همینطورم بشه!:))

 

*چند ساعت قبل داشتم با خواهرم تکالیف کلاس زبانشو انجام میدادیم و قرار بود که مکالمات رو  پیاده کنیم ،

صفحه ش تموم شد و همین که رفتیم صفحه ی بعدی دفترش ، با یه نقاشی بچگونه روبرو شدیم!!://

معلوم نیست این دو تا وروجک کی کشیدن که هیچ کدوم حواسمون نبود!!:)))) خاله بودن و دردسراش!!


*پارسال یه عینک آفتابی گرفتم که خیلی هم دوسش داشتم اما بعد چند روز از استفاده ش ، دسته ش

شکست و منم بردم که درستش کنن که گفتن نمیشه! و منم دلم نمی اومد دوباره به فاصله ی یه هفته

برم کلی پول بدم عین آفتابی بگیرم! و بی خیالش شدم! چون با عینک رو چشم بودن هم خودم درگیرم و

نمی تونم تحمل کنم چون عادت ندارم ، خیلی بهم سخت نگذشت! اما بعضی اوقات که خواهرم عینکشو

برمیداشت بهش میگفتم که حیف عینک ندارم !! تا اینکه گذشت و به امسال رسید و من به کل اونو یادم

رفت و میخواستم برای خودم عینک بخرم که هربار به بهانه هایی نشده بود! تا رسید به تولدم که خواهرم

یهو منو برد عینک فروشی و گفت یکی رو بردار!! و منم از خوشحالی بال درآوردم حتی با اینکه با بودن عینک

رو چشم و صورتم کلا مشکل داشتم!! چند روز قبل در کمال ناباوری ، دسته ی این عینک هم شکستم!!:((

و هنوز فرصت نشده که برم ببینم میشه درستش کرد یا نه!!

دیگه جرأت آوردن اسم عینک رو فکر نکنم داشته باشم!! به یه هفته نکشیده دسته شونو میشکنم!!:)))

شانس آوردم عینکی نیستم وگرنه هر هفته عینکمو باید یا تعمیر میکردم یا عوض!!!


*خواهر بزرگم زنگ زده بود به ما(من و اون یکی خواهرم) که شب بریم پیشش .. 5شنبه بود و منم فرداش

باید میرفتم یه شهر دیگه که امتحان داشتم و از شهر آبجی اینا خیلی وارد نبودم که چطوری برم اونجای

مورد نظر!! خواهرم گفت میخوام شامی درست کنم! منم گفتم بخاطر شامی من نمی تونم بیام که تازه

فردا صبح هم از یه راه سخت تر بخوام برم شهر مورد نظر!! اگه لازانیا یا پیتزا درست میکنی منم با ابجی

میام!:)))  البته چون وسایلشو نداشت اولش گفت نه و ما با گرفتن وسایل بهونه ها رو برطرف کردیم

و مجبور شد درست کنه:)))

فردا هم من از خونه ی اونا نتونستم برم اون جایی که میخواستم! مجبور شدم بیام شهرخودمون از

همینجا برم و بدتر اینکه همون لحظه ای که داشتم صبحونه میخوردم بارون شروع کرد به باریدن و من

 بجای ذوق ، غصه ی اینو میخوردم که چطوری برم اونم جمعه اونم بی ماشین!!!  کلا اون روز خییلی

عجیب بود!! اتفاقات عجیبی می افتاد.. خدا رو شکر که خوب تموم شد!


*من یه داداش باحالی دارم که هییچ چیییز تو خونه ی ما از دست اون مخفی نمی مونه مخصوووصا

خوراکی ها! داشتیم چای میخوردیم به مامان گفتم نقل نداریم؟؟ داداشم گفت روی طبقه ی سوم از

بالا رو در یخچال بسته ش هست!!! یعنی مامانمم اینقدر دقیق نمی دونست کجاست!:)))

بعد جای چند تا چیز دیگه رو پرسیدم ازش ، باز همین اوضاع بود!! حافظه ی تصویریش عالی بود!!

کلا هیچ مدل خوردنی ای از نگاهش محفوظ نمی مونه!! بعضی اوقات یه جاهایی رو میگه که من

می مونم واقعا چطوری پیدا کرده اونجا رو !! حتی گاهی اوقات مامانمم یادش نیست ولی داداشم

میدونه کجاست!!:))))) کلا اعجوبه س در این زمینه!!

  • ۹۴/۰۶/۰۱
  • یک من...

نظرات (۵)

+وای چقدر دوست دارم منم خاله بشم:*
+چجوری دسته ی عینک رو می شکونی!؟؟؟عایا!؟
+من هیچ وقت از بارش بارون نلراحت نمیشم:)
+داداشتون مثل بنده تشریف دارند؛)
پاسخ:

ایشاالله که بشی:* البته دردسراشون هم زیاده ها!! ;)

چون عادت ندارم عینک رو چشمم باشه کلا زیاد درمیارم و دوباره میذارم !! و در همین بین میشکنه!

این دفعه خداییش درنیاوردم!! اما چون عجله داشتم اومدم سریع بزنم برم دیگه یهو شکست!:(

من معمولا ناراحت نمیشم! اما وقتی امتحان داری و استرس خاصص خودش و به موقع رسیدن و تازه

دو شهر جابجا شدن اونم روز جمعه اونم سر صبح!! که کمه ماشین ها ، خب طبیعی یه که بارش بارون

هم برات بشه ی معظل بزرگ!! البته تا راه بیفتم قطع شد:)

توانایی تون خیییلی بالاست!! تبریک میگم ..خیییلی باحالید!!:)))))

آخی یادش بخیر عینکی بودم :)))))) به اصرار خواهرم لیزیک کردم :)
من هی میگفتم نه عینکمو دوست دارم
اون میزد تو سرم که اصلام قشنگ نیستی :|
 به صورت تضعیف روحیه منو گولم زد :دی
:)))))))پسران و شکمشون دیگه :))
والا مردم بارون دارن شکر گزار نیستن:))) !!!دهع :))

پاسخ:

       تضعیف روحیه رو خوب اومدی:))))) منم اگه عینکی بودم 100% لیزیک میکردم چون هر هفته دنبال قاب و دسته ی

عینک بودن واقعاااا عذاب آور بود اون موقع!:))))) تازه کلا هم با عینک درگیرم! انگار یه چیز اضافه س!! اینطوری باهاش برخورد میکنم

فکر میکنم که اونم میشکنه هی!:))))

هرچی هم میخوره چاق نیشه!! گودزیلای پنهانه!:)))))

بارونش اون لحظه بد موقع بود خب!!! من خودم استرس امتحان و رسیدن و ماشین گیر اومدن و ... داشتم خودم....بارون هم همه ی

این کارا رو سخت تر میکرد اونم جمعه صبح!! ولی تا راه بیفتم دیگه قطع شد!:))


خب به دسته ی اون بیچاره ها چیکار داری آخه :دی
من با اینکه خیلی طرفدار بارون نیستم ولی بارونی که بارید عالی بوود
پاسخ:

من کاری ندارم بوخوووداااااا!!! خودشون با من درگیرن هی سریع قهر میکنن میشکنن:)))))))

آره اینجا که هوا حسااااااابی خنک شد .. فقط تو همین نیم ساعت بدم میومد که داره میباره بعدش دیگه خوشحال شدم:))))

  • اقای مجهول مجهولی
  • سلام میشه
    + ی دوست عزیزی اینجا گفتن چقدر دوست داشتم خاله بشم خخخ
    ولی من دوس ندارم خاله بشم خخخ
    خاله شدن عست دیگر و این چیزا رو هم دراه
    ++ منم کلا تو عینک شانس ندارم همشون داغون میشن 
    +++ خخخخ مهمون ینی شما خخخ ک بگین چی درست کنه 
    خخخ

    پاسخ:

        جواب سلام  میشه:))

    شما اگه بخواین هم نمی تونین خاله بشین!:))) بعله دیگه خاله بودن و جریان خربزه و اینا:)))

    جدی؟؟؟ من فکر میکردم فقط خودم تو شکستن عینک تو یه هفته تبحر دارم!:))))

    خوونه ی خواهر که دیگه غریبه نیست که! همیشه خودمون سفارش میدیم!:))))

  • نفر هفتادوسوم
  • عه منم به پست طولانی خوندن می خواستم
    که فک کنم شد😅
    پاسخ:
    خدا رو شکرر:)))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی