از همین اول بگم که امروز به شدددت دلم یه پست طولانی نوشتن میخواست و فکر میکنم همینطورم بشه!:))
*چند ساعت قبل داشتم با خواهرم تکالیف کلاس زبانشو انجام میدادیم و قرار بود که مکالمات رو پیاده کنیم ،
صفحه ش تموم شد و همین که رفتیم صفحه ی بعدی دفترش ، با یه نقاشی بچگونه روبرو شدیم!!://
معلوم نیست این دو تا وروجک کی کشیدن که هیچ کدوم حواسمون نبود!!:)))) خاله بودن و دردسراش!!
*پارسال یه عینک آفتابی گرفتم که خیلی هم دوسش داشتم اما بعد چند روز از استفاده ش ، دسته ش
شکست و منم بردم که درستش کنن که گفتن نمیشه! و منم دلم نمی اومد دوباره به فاصله ی یه هفته
برم کلی پول بدم عین آفتابی بگیرم! و بی خیالش شدم! چون با عینک رو چشم بودن هم خودم درگیرم و
نمی تونم تحمل کنم چون عادت ندارم ، خیلی بهم سخت نگذشت! اما بعضی اوقات که خواهرم عینکشو
برمیداشت بهش میگفتم که حیف عینک ندارم !! تا اینکه گذشت و به امسال رسید و من به کل اونو یادم
رفت و میخواستم برای خودم عینک بخرم که هربار به بهانه هایی نشده بود! تا رسید به تولدم که خواهرم
یهو منو برد عینک فروشی و گفت یکی رو بردار!! و منم از خوشحالی بال درآوردم حتی با اینکه با بودن عینک
رو چشم و صورتم کلا مشکل داشتم!! چند روز قبل در کمال ناباوری ، دسته ی این عینک هم شکستم!!:((
و هنوز فرصت نشده که برم ببینم میشه درستش کرد یا نه!!
دیگه جرأت آوردن اسم عینک رو فکر نکنم داشته باشم!! به یه هفته نکشیده دسته شونو میشکنم!!:)))
شانس آوردم عینکی نیستم وگرنه هر هفته عینکمو باید یا تعمیر میکردم یا عوض!!!
*خواهر بزرگم زنگ زده بود به ما(من و اون یکی خواهرم) که شب بریم پیشش .. 5شنبه بود و منم فرداش
باید میرفتم یه شهر دیگه که امتحان داشتم و از شهر آبجی اینا خیلی وارد نبودم که چطوری برم اونجای
مورد نظر!! خواهرم گفت میخوام شامی درست کنم! منم گفتم بخاطر شامی من نمی تونم بیام که تازه
فردا صبح هم از یه راه سخت تر بخوام برم شهر مورد نظر!! اگه لازانیا یا پیتزا درست میکنی منم با ابجی
میام!:))) البته چون وسایلشو نداشت اولش گفت نه و ما با گرفتن وسایل بهونه ها رو برطرف کردیم
و مجبور شد درست کنه:)))
فردا هم من از خونه ی اونا نتونستم برم اون جایی که میخواستم! مجبور شدم بیام شهرخودمون از
همینجا برم و بدتر اینکه همون لحظه ای که داشتم صبحونه میخوردم بارون شروع کرد به باریدن و من
بجای ذوق ، غصه ی اینو میخوردم که چطوری برم اونم جمعه اونم بی ماشین!!! کلا اون روز خییلی
عجیب بود!! اتفاقات عجیبی می افتاد.. خدا رو شکر که خوب تموم شد!
*من یه داداش باحالی دارم که هییچ چیییز تو خونه ی ما از دست اون مخفی نمی مونه مخصوووصا
خوراکی ها! داشتیم چای میخوردیم به مامان گفتم نقل نداریم؟؟ داداشم گفت روی طبقه ی سوم از
بالا رو در یخچال بسته ش هست!!! یعنی مامانمم اینقدر دقیق نمی دونست کجاست!:)))
بعد جای چند تا چیز دیگه رو پرسیدم ازش ، باز همین اوضاع بود!! حافظه ی تصویریش عالی بود!!
کلا هیچ مدل خوردنی ای از نگاهش محفوظ نمی مونه!! بعضی اوقات یه جاهایی رو میگه که من
می مونم واقعا چطوری پیدا کرده اونجا رو !! حتی گاهی اوقات مامانمم یادش نیست ولی داداشم
میدونه کجاست!!:))))) کلا اعجوبه س در این زمینه!!
- ۹۴/۰۶/۰۱